نوشته های یه دیوونه ;)

نوشته ی یک دختر عاشق...

شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۳۵ ب.ظ

از چشمان تو که میگذرم انگار چیزی چنگ بر گلویم می اندازد...

انگار زندانی زنجیر شده ی چشمانم طاقتش تمام میشود و زنجیر ها را به قصد رهایی میکشد،میکشد و تا پنجره ی این زندان تیره میرسد...

از میله های مژگانم بیرون را که میبیند میگذرد از آزادی اش...گویی سیاهی زندانش کمتر از دنیای آزاد آن بیرون است. باز مینشیند لب پنجره چشمم و خودش را آویزان میله های نرم و بلند میکند و غم در دلش موج میزند!

سیاهی چشمان تو را که میبیند این زندانی،عجیب میترسد...شب چشمانت گویی اسیر مرا هوایی میکند و دلتنگ...

کارمان به کجا رسیده است که دلداری میدهد زندانی،زندان بانش را...!

از چشمان تو که میگذرم انگار من زندانیم و این قطره ها زندان بان...چه راحت برهم میزنی قانون مرا..چه راحت میشکنی حصار دلتنگی را و چه خوش حالند این قطره ها از سرسره بازی روی گونه های تب دار من!

تب عشق تو مرا بیمار کرد...

دکتر میزان تب مرا نه!

نبضم را که بگیری،

عشق در رگهایم میجوشد...

  • شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۳۵ ب.ظ
  • * Parisa * ZY

نظرات  (۵)

((((((: به به اجی گلم عالی بودمثل همیشه
پاسخ:
میسی عسلم ❤
((((: موفق باشی اجی عالیییییی بود
پاسخ:
توام قشنگم 
:(زیبا بود
پاسخ:
ممنون ♡
  • نرگس جهانبخشی
  • عالی بود
    پاسخ:
    ممنون. :)
  • رهگذر دنیا
  • خوب که چی؟
    به وبلاگ من سر بزن 
    پاسخ:
    چی خب که چی؟؟؟؟؟ بهش میگن دل نوشته! اگه نخونده نظر دادین هم که....
    باشه بابا! سر میزنم! موضوع اصلی و هدف فقط سر زدن به وب شماست گویا...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">