نوشته های یه دیوونه ;)

میدونم مدت زیادی نیست،اما نتونستم تحمل کنم. ترک عادت موجب مرض است! و یه همچین چیزی...

برگشتم. بدون اینجا خیلی تنهام. کسیو ندارم. جاییم ندارم. مگه یه کانال تلگرام چقدر جا داره اخه؟؟؟

خب بلاخره های هلو، من برگشتم دیگه! میدونم از دیدنم شاد شدید 😂

(حالا هیچکس نیس،ضایع میشم)

به قول برادر جانمان (جغجفه نازل شد باااااز) 😃

وبلاگم بیشتر از یک سالش شده. یک سال و نیم. خوشحالم که حذفش نکردم. اینجا مثل یه دوست خوبه.

بسته شد...

اینجا پایان است....

بر من ببخشید کم ها و زیاد هایم را،دوست داشتن ها و نداشتن هایم را!

بر من ببخشید تمام بود و نبود ها را...

شاد و پرخنده باشید.

خدا یارتون.

نوازشش میکنم. تمام عشقم را در سر انگشتانم میریزم و بر تن زبر و برنده اش میکشم. نمیترسم زخمی ام کند. من میدانم علی رغم ظاهر محکم و قوی اش چقدر شکننده و ضعیف است. خودم خشک شدنش را در طی چند روز دیدم...

بر خلاف ترس بقیه میدانم چقدر مهربان و لطیف است...

زیبایی اش را تحسین میکنم. آرام میبوسمش و باز آرام آرام نوازشش میکنم و حرف های عاشقانه در گوشش زمزمه میکنم. میگویم که دوستش دارم و برایم مهم نیست که ممکن است زخمی شوم. میگویم از نگاه من او از همه زیباتر است...تمام عشقم را نثارش میکنم.

بدن زبرش را با ملایمت میشویم و مرتبش میکنم و به رویش لبخند میزنم.

جلوی پنجره میگذارمش و در گوشش نجوا میکنم:

" تو زیباترین و دوست داشتنی ترین کاکتوس جهانی "

و میبینم که او هم لبخند میزند.

آری،عشق معجزه میکند...

نگاه های تاریکشان هنوز همان خیرگی چند سال پیش را داشت. انگار اینجا هیچ چیز تغییر نکرده بود. بین این جماعت هنوز همان سال ها بود،همان عقاید خاک خورده،همان افکار پوسیده ای که اگر انگشتت بهشان میخورد پودر میشدند و تمام جانت را گرد پوسیدگیشان میگرفت.

نگاه های عمیقشان خشن نبود،تنها خالی بود و سیاه،مثل یک سرداب خالی،سرد،نمور و تاریک بود. خوف انگیز و ترسناک. انگار سالهاست مرگ گرفته شان. روحشان چنان مرده مینمود که ترس مغز استخوانم را منجمد میکرد و قلبم فشرده میشد.

سرم را بالا گرفتم: "کارت دعوت،امیدوارم ببینمتون"

دستی برای گفتن نداشتند. افکار فسیل شده شان دستشان را هم مثل گوش و چشم هایشان بسته بود. کارت روی مبلهای سلطنتی بزرگ و خشک حتما جایش ناراحت بود اما چاره ای نداشت،مهر نام خانوادگی این خانواده پیشانی نوشت منحوسی بود که بر او هک شده بود. پس گریزی نبود،محکوم بود بر تحمل هوای سنگین آن خانه و ارواحی که خود را زنده میپنداشتند.

در را به سختی کشیدم. با صدا بسته شد. حتی این در هم سنگین بود و خسته کننده...

اما من جدا از بندهایی که خواستند بر بال آرزوهایم بزنند،سبکتر از هر زمان دیگری بودم. من همان دختری بودم که دیوار های اتاقش پر بود از ممنوعیت.

ممنوعیت عشق،ممنوعیت تحصیل،ممنوعیت خنده و شادی و شاید ممنوعیت زندگی...

اما روزی عاشق شدم،عاشق ایستادن و حرف زدن. عاشق از بین بردن جهل و عاشق افکاری که بوی کهنگی شان آزارم ندهد. من عاشق آدم ها شدم و عاشق خندیدن...

عاشق شدم،تحصیل کردم،خندیدم و بر صحنه های زیادی پرواز را فریاد زدم. اما دریغ که در خانه ای هنوز بوی کهنگی می آید و افکار بی نهایت انسانی در قفس های تنگ بال بال میزند و جان میکند...دریغ که نسل من قربانی جهالت ها و افکار در قفس مانده شد و افسوس که آسمان این قرن هنوز تشنه ی یک کوچ واقعیست... یک کوچ که آرایش گروهی داشته باشد و رقص پرواز...


ببخشید اگه یکم نامعلومه. یکم که باز قلمم راه بیوفته یه سوژه خوب از مشکلات اجتماعی و افکاری مینویسم . 

ب.ن: چقدررررر اشتباه تایپی و بی دقتی داشت!!! درست شدن...

با نبودنت که کنار آمدم هی کنار آمدن های دیگری به سمتم آمدندکنار آمدن با هجوم خاطراتت،با لبخند های حسرتی که به حرفای درباره عشق میزنم...

کنار آمدن با دیدنت هرجایی و دنبال پیدا کردن تو چشم چشم کردن...

کنار آمدن با انتظار ناخواسته ای که برای حضور تو در دلم خانه کرده...

کنار آمدن با توهم حضورت و عطر آشنا و شنیدن صدایت را زدن...

با هرکدام که کنار می آیم دیگیری می آید. گاهی دنبال تویی که نیستی میدوم و کوچه های زیادی را دنبالت میگردم...

من قدرتش را دارم...کنار می آیم با حرفایی که هر شب با توی خیالی میزنم...

با نبودنت و با نداشتن همیشگی ات کنار می آیم. راستش را بخواهی گاهی سوال عجیبی به ذهنم میرسد " مگر من تا به حال تو را داشته ام؟"

چه چیز عجیبی ست! این کنار آمدن ها کنارم نمیگذارند!

بلاخره ما هم دانشجو شدیم 😂 خوبه با دوقلو جانم تو یه دانشگاهیم و روزا و تایمامون یکیه 😍 دوقلو جان واقعا دوقلوم نیست فقط من و پسردایی جانم عجییییب به همدیگه شبیهیم. مثل پرتقالی که قرینه کرده باشیدش 😂

از این که دوقلو جان میاد خونمون بسی خوشحالم چون خیلی خیلی دوسش دارم. فقط از زنداییم میترسم که تو خونمون زندانیش نمیکنم! پسرشو نمیتونم بدزدم 😅

دوست جان هم بجز شنبه ها بقیه روزا باهمیم.ایشالا از ترم بعد هماهنگ برمیداریم. انشالله که رستگار شویم و شوید.

اتفاق بی نهایت عالی این چند روز پیدا کردن استاد عزیزم بود و البته که ایشون شنبه ها دانشگاه ما تشریف دارن 😍 ایشونو تو مجلس ختم پیدا کردم! مجلس ختمی بود که اول اشکمو در آورد بعد خندوندم.

آهنگ های پینشهادی ما: به چشمات قسم و شیدایی از حامد همایون

نفس نفس از روزبه نعمت اللهی

کاش باهات حرف نمیزدم...

اونطوری بازم میتونستم فکر کنم دلت برام تنگ شده...

حالا دیگه نمیتونم.. 

رویاهای کودکانمم مال تو...

تمام عاشقانه هامم مال تو...

حقیقت تلخ است...

حقیقت سخت است...

روزای زندگیم داشت خوب پیش میرفت تا وقتی که چیزی راه فرارمو بست "ستاره ها چرا آسمان را رها میکنند  و درچشمان تو خانه میکنند ....در چشمان تو چه چیزیست مگر ستاره های چشمانت را از کدام قسمت آسمان گرفته ای که این ها هیچ کدام برق نگاه تو را ندارد "

همه چیزایی که با بدبختی فراموش کرده بودم یادم اومد! این که چشمات ستاره دارن، مدل خنده هات،چال کوچیک روی گونه ی راستت، انگشتات و عطری که بعد از خودتت میموند و از بودنت خبر میداد،صدات...

همه چیز باز یادم اومد. انگار اصلا یادم نرفته بود! چرا فکر نکردی واسه تمام این چیزا هنوز خیلی جوونم؟ هنوزم تو رو مقصر میدونم بابت همه چیز!

تمام حرفی که میتونم بهم بزنی همینه؟ :

 " من برای آنکه

چیزی از خود به تو بفهمانم،

جز چشمهایم 

چیزی ندارم. "

( احمد شاملو )


فقط همین؟ متاسفم باشم یا نباشم؟ ناراحت بشم یا نشم؟ دلم بسوزه یا نسوزه؟

قدمهایی که محکم برمیداشتم و دلی که شجاعتش تعجب آور بود. پا به مکان های ممنوعه گذاشتن و نترسیدن از عاقبت تمام این قانون شکنی ها...
ته اون باغ بزرگ با درختای قطور و بلند راه میرفتم و توی ساکتترین و دورترین قسمت روی تاب مینشستم و نمیترسیدم که از اونطرف حصاری که پاره و شکسته بود و بهم هشدار داده شده بود سمتش نرم کسی بیاد و بلایی سرم بیاره!
شب از نیمه میگذشت و من همچنان اونجا بدون ترس قدم میزدم و کنار حوض خالی و خاک گرفته که بین کلی درخت مخفی شده بود مینشستم و آهنگ میخوندم. جایی که از چشم و گوش همه مخفی بود،جایی که حتی اگه بلایی سرم میومد هم کسی نمیفهمید!
من معجزه وار شجاع بودم. شجاعتی ناشی از اعتماد و باور به تو...
تو بودی،هرچند دور...هرچند دور ولی دلم قرص بود که هر وقت که باشه تو صدای منو میشنوی،تو میرسی،تو مراقبمی،تو...تو قهرمان منی...
مطمئن بودم که اگه قراره مثل داستان های نوشته شده توی خطر بیوفتم،قهرمان داستان هست و حتما میاد و منو نجات میده...
من توی او باغ شجاعترین آدم دنیا بودم اما وقتی اون باغ رو ترک کردم ترسیدم...
بیا،این شجاعتم هم مال تو! حالا از هر تاریکی و تنهایی ای میترسم. از وقتی از اون باغ اومدم ترس توی جونم لونه کرد. از وقتی قهرمان داشتن رو تجربه کردم ترسو شدم... وقتی تویی نبود که به حضورش اعتماد کنم ترسو شدم...
بیا،این شجاعتم هم مال تو!
(این صرفا یک دل نوشته نیست.حرفای گفته شده کاملا واقعی ست! )

سرما خوردم... خیلیم شدید! چشمام اشک میزنه،نفسمم در نمیاد!

هوا هم واسم خیلی گرمهههه! فقط دلم میخواد برم تو فریزر بشینم.

سرما مهم نیس! قلبم خیلی درد میکنه،عضلاتمم گرفته!

یه شب رفتیم بیرون خوش گذشت حالا باید تا1ماه زجر بکشیم...

مردم میرن خااااارج از کشور،عکس پروفایلشونم2بار عوض میکنن! تازه توپولم شدن! دستبند نارنجیم دستشون میکنن(هنوز نفهمیدم قضیه اون چیه) اما هیچیشون نمیشه!(آقاهه)

اونوقت منه بدبخت یه روز با 3 تا خل وسط هفته رفتم شهربازی که فقط خودمون4تا بودیم و 3تامون سوار یه وسیله خوفناک شدیم که هنوزم عضلاتمون منقبضه!!! الان2روزه افتادم!!!

از صب مث کوزت هم کار کردممممم...

اخه این چه وضعیه؟ بعضیام با تور رفتن گردش،هی از خودشون عکس منتشر میکنن (شوالیه)

خدایا بگو ببینم،اینا باهات نسبتی دارن؟ 😐😑

جونم در اومد ولی همه ی وبلاگا رو خوندم و برای همه کامنت گذاشتم جز اونایی که اطلاعاتی درباره نوشته هاشون نداشتم یا واقعا چیزی نداشتم بگم

دیر شد ولی خب با کسی تارف ندارم،هر وقت واقعا بتونم میخونم و نظر میدم. از ته قلبم و با فکر و حوصله.فکر میکنم این ارزشش بیشتره 😊

مرسی که هستین و میخونین و مرسی از اونایی که هستن و نیستن 😂

به قول بعضیا " مرسی از داداشیا،تو دلیا 😂😂😂😂 "

(خب خودشون کاری میکنن سوژشون کنیم. میخواستن نکنن ازین کارا )

داشتم فکر میکردم تو اخلاق که نداری! اعصابم که نداری! پررو هم هستی! خودشیفته و مغرور هم که اووووووف....حد نداره اصلا! زبون باز هم که اصلا در حد توصیف نیست،تو3ثانیه مخ همه رو میزنی،طرب نمیفهمه از کجا خورده!دیکتاتور و قلدرم هستی! گستاخ و بی پروا هم که خیلییییی! حواس پرت و سربه هوا هم که تااااا دلت بخواد. فقط مونده خودتو جایی جا بذاری با سر راه خودتو گم کنی! بی نهابت بی احتیاطی و همش هم آدمو نگران میکنی...

پس من دقیقا از چی تو عتیقه خوشم میاد؟؟؟

اما یادم اومد " من همیشه عاشق عتیقه و زیرخاکی چیزای خاص و پیچیده بودم "! 

من دقیقا از تو بخاطر تمام این چیزا خوشم میاد.همینجوری دوستت دارم.

دوستت دارم چون نسل مردایی مثل تو رو به انقراضه؛ نه چون یه مهندس جذابل خوشتیپه قد بلند پولداری!

دلایل من برای دوست داشتنت متفاوت از دلایل عامیانه بقیه ست! واسه همین من هی بیشتر عاشقت میشم و باز بیشتر صبر میکنم اما اونا عاشقیشون به عمر یه فصل هم نمیکشه!

3تا پاییزه که من دلتنگم و تو نیستی...

عاشق شدم.حالا میفهمم پاییز بهاریه که عاشق شده.

اتفاقای زندگی منو از بهار بودنم دور نکرد اما اسم تو که میاد...حتما لرزش قلبم از سرماست...

پاتریکم 8و20دقیقه اومد با نون بربری! صبحونه خوردیم و بقیش مثل چیزایی که دیرور گفتم پیش رفت. تازه رفته و منم اومدم اینجا...

دلم واسه بابام تنگ شده،واسه داداشم بیشتر...بابام میاد اما داداشم نه.

تو نمیفهمی،نمیدونی این که یکی بره تا ابد و تو دیگه هرگز نبینیش،بغلش نکنی،بوش نکنی،حسش نکنی ینی چی...

دلم واسه خنده هاش تنگ شده...اما دیگه نمیتونم ببینمش...این درد تموم نمیشه. تو نمیفهمی اونموقع چه درد بزرگی داشتم،چه عذابی میکشیدم و چقدر دلم میخواست زمینو با ناخونام بکنم تا برسم به داداشم،تا باز بغلش کنم،باز بوی تنشو حس کنم.

تو نمیفهمیدی من چقدر شکسته بودم.چقدر گیج بودم و چقدر همه چیز برام غیرقابل باور بود.

دلم تنگ شده واسه داداشم. دلم میخوام صداش کنم،باز واسش ذوق کنم،ماشینشو ببینم و تا خونه بدوم به شوق دیدنش...

باز بچه بشم،بیاد دم مدرسه دنبالم،بستنی بخوریم و من افتخار کنم که داداشمه...

زود بود که ازم گرفتش،تو نمیفهمی هنوز چقدر بیشتر از قبل درد داره...

مرسی که اون روزا کنارم بودی هر چند کمرنگ.

مرسی که هر کاری میکردی که بخندم و تا نمیخندیدم چشمت به صورتم میموند و با خندیدنم بلند قهقهه میزدی.

مرسی که اون روزا رو برام آسون کردی. هرگز این چیزا رو یادم نمیره.

امشب از اول: (مهم نیس کی میخونه و تظر میده و کی نمیخونه یا نظر نمیده)
اول کلی با پاتریکم حرف زدیم و خندیدیم،فردا میاد تا با هم نودل درست کنیم بعد ژله،بعد رانی بخوریم و فیلم ببینیم 😊
ژله درست کردم با تزئین تیکه های قلبی شکل ژله.(ژله طالبی)
بعد آهنگ hello از گروه B.I.G رو گذاشتم. بعد کمی رمان خوندم. بعد باز آهنگ گذاشتم و حاضر شدم تا دایی جون بیاد.البته لاک بنفشم زدم،متناسب با رنگ لباس😀
شام کوفته خوردیم،ظرفا رو شستم و چایی آوردم.
با پاتریکم کلی درباره آقای قصاب بحث کردیم و خندیدیم و تصمیم گرفتیم فردا ژله زغال اخته بخوریم. مامان میره مجلس ختم. تا شب نمیاد،پس من بازم تنهام. خوبه که پاتریکم میاد پیشم.
ژله خوردیم. باز ظرفا رو شستم و جمع ک جور کردم. تو اینستا کلی پاتریکو تگ کردم و چرخیدم. هنوز با همون لباسا دراز کشیدم رو تخت و دارم مینویسم.بعدم میرم رمان و باز پاتریک و خواب 😊
مهم نیست کی میخونه.مهم اینه اینجا مال منه و چیزیو مینویسم که دوست دارم.گاهی اینجوری خاطره،گاهی از آقاهه و گاهی هم موضوعات جدی...

اول از همه بلاگفا بود،تبادل لینک!

بعد شد لاین که فول کن،فول میکنم...

بعد شد اینستاگرام،بک بده،فول لایک کن...

حالام اینجا! دنبال کن،دنبالت میکنم. نظر بده تا نظر بدم!

تمام دنیا درگیر جنگه،حتی ما هم هر روز درگیر این جنگاییم.

دنیایی که هیچکس به اندازه یه کامنت،یه فالو کردن برات کاری نمیکنن....

عجب جای وحشتناکی داریم زندگی میکنیم...


ب.ن: (مسخره ست که در این حد هم خودمونو به زحمت نمیندازیم ولی پست مهربونی و دفاع از حقوق حیوانات میذاریم...)

برعکس درس خوندن،خاطراتو وقتی مینویسم فراموششون میکنم وگرنه تا ابد یادم نمیره!!!خاطرات دیدنتو هزار بار نوشتم اما تا الان که یادم نرفته. پس میرم سراغ خاطرات دیگه ای که  میخوام از شرشون خلاص بشم.اینجا تنها جای امنه که میتونم مخفیش کنم.پس جای خوبیه :)

اها اولین باری که اسممو گفتی: شب بدی بود،اتفاقات بدی افتاده بود و سعی میکردی دلداریم بدی. دفترمو گرفتی جلوم و گفتی" مال شماست پریسا خانوم". چشمام پر اشک بود و به زور خودمو کنترل میکردم.سردمم بود،قیافم با بینی قرمز و چشمای پر اشک خنده دار شده بود حتما. لبخند زدی"نگران نباش،همه چیز درست میشه.مامانتم چیزیش نیست،الان حالش خوبه."

اون لحظه فکر میکردم اسمم؟

با سر اشاره کردی برم " برو، نگرانم نباش.درست میشه." 

دیدی تو خیابون دنبال ماشینمون میگشتم. وایسادی و اشاره کردی من برم. تو هستی. لبخند میزدی و با اطمینان پلک میزدی.صبر کردی ماشینو پیدا کنم.دست تکون دادی و بازم موندی و من رفتم.

با فاکتور گیری از چند تا قضیه،این شروعش بود.بنظر خاص نمیاد ولی وقتی تکرار بشه اصلا بنظر عادی نمیاد.

رولبط اجتماعی من خوب نیست! چون رکم،صادقم و راحت بیان میکنم کسی نمیتونی باهام دووم بیاره.

چون زیادی دل میسوزونم و با همه خوبم و براشون تلاش میکنم دوستای زیادی ندارم.

تو تمام این مدت یه چیزایی فهمیدم! فهمیدم مهربون و صادق و خوب بودنش نتیجش فقط تنهاییه! از هر لحاظ...

دخترای مثل من همیشه تنها میمون،چه لحاظ دوست چه خانواده و...

به گفته ی بقیه من خیلی دختر خوبیم! پس نتیجه گرفتم: همه آدمای خوبو فقط به اندازه همون یه جمله دوست دارن...آدم خوبی بودن فقط یه معنی داره: طرد شدن از هر جامعه و مجموعه و گروهی که بنابر شرایط و یا علایقت توشون هستی...

حالا به عنوان کسی که بقیه میگن آدم خوبیه،واقعا از خوب بودنم دلگیرم،اما پشیمون نه...آدم خوب بودن ینی بقیه از خوبیات فیض ببرن و تو فقط ضرر کنی.

اینم تجربه ای که به دست آوردم.

چقدر دلم میسوزه که قبل عاشق شدنت آمار خونه و ماشین و اموالتو در میارن اونوقت منه ساده فکر میکردم یه جوونه تازه کاری که تو اون گرما با بدبختی تاکسی گیرش اومده...!

دلم میسوزه مارک لباساتو در میارن و سر تا پاتو آنالیز میکنن اونوقت من تا مدتها حتی نمیدونستم قیافت چه شکلیه!

دلم میسوزه زل میزنن تو چشمات و حدود شرعی که هیچی،از حدود انسانیتم میگذرن اونوقت من یه بارم تو چشمات نگاه نکردم!

دلم میسوزه دستتو میگیرن و اسمشونو رو دستت مینویسن اونوقت من حتی نفهمیدم اسممو از کجا فهمیدی و وقتی صدام میکردی نمیدونستم کجا باید قایم بشم که نفهمی دارم میمیرم!

دلم میسوزه که هرگز نخواستم با مظلومیت و تظاهر تو دلت جا بشم و اشکای تمساح خیلیا مسموت کرد.

دلم میسوزه واست...دلم میسوزه که حقیقتی که بنظرت میاد کاملا دروغه و تظاهر! 

ببخشید اگه مثل همه شون واسه دوست داشتنت هزار چیزو چک نکردم و صادقانه عاشق خوده خودت شدم. ببخشید که مثل خیلیا که دوستشون داری عوضی و متظاهر نبودم!

همینجوری عاشقت نشدم،قسم میخورم که خودت خواستی!

من خودم عاشقت نشدم،رفتارای با قصد و غرض تو باعث شد!

من کل دنیام کتابام بودن،من کل زندگیم یه اتاق بود و آهنگا و دفترا و شعرا و نقاشیام،اصلا جایی واسه کسی نداشتم...تو به زور اومدی!

رفتارات نا آگاهانه نبود،اتفاقی نبود! حرفات الکی نبود...میدونستی داری چیکار میکنی و میدونستی قراره آخرش چی بشه و بازم...

چرا یادم نمیره؟ چرا نمیتونم فراموش کنم؟ چرا هنوز یادت میوفتم؟ چرا هنوز هرچقدرم خودمو گم و گور میکنم باز کلی از روزو ندونسته بهت فکر میکنم؟

ازت بدم میاد...بابت تمام بدیایی که چند سال درکشون میکردم،ازت بدم میاد

بسه،برو...خواهش میکنم

چرا هنوز چشمامو که میبندم تویی؟ نمیام ببینمت،نمیام...هر جا باشی نمیام،نمیخوام ببینمت،نمیخوام باز زجر بکشم،نمیخوام دیگه بسه،برو!

تو داری راحت زندگی میکنی اما من چی؟ منی که بدون هیچ چیز خاصی،ازت کلی خاطره خاص دارم! چون خودت خواستی. خواستی که...

آه بیخیال! بیخیال! فقط زودتر برو...که یادم بره چقدر طولانی بهت فکر میکردم،چقدر طولانی محور زندگیم بودی...چقدر طولانی برات یه برد قطعی بودم...

اصلا چرا اینا رو میگم؟

علامت سوال تمام معنی اینهمه مدت دوست داشتن کسی مثل توئه!!!

آخه چته دختر؟ هان؟ کی انقدر ضعیف شدی که دم به دم اشکات بیان پایین؟

کی تا حالا انقدر بچه شدی که بلند گریه کنی؟ کی انقدر ترسو شدی؟

از کی خوش خوابترین فرد خانواده 20 دفعه از خواب میپره و با بدبختی خوابش میبره؟

چرا آرزوهات اینجوری نابود شدن؟ از کی انقدر بی فکر شدی که همه ی روزو به در و دیوار نگاه کنی؟ از کی تا حالا پاتو از در این خونه بیرون نذاشتی؟

از کی تا حالا از بیرون رفتن بدت اومد؟چته اخه؟ از کی تا حالا عادت کردی وعده های غذایی عادیتم نخوری؟ چته دیوونه؟

جواب: نمیدونم!