جمعه ۷ خرداد ۹۵
از رویاها سهمی نداره
دلش مث دل شهر بی قراره
گم میشه توی جمعیت اخه
هممون شدیم مث هم اره
چه فرقی میکنه؟
هر چی که شده
فرقی نمیکنه....
اره،چه فرقی داره؟ دلت بشکنه،بمیره،چه فرقی داره؟ این شهر بوی سوختگی میدهد،بوی اعتماد ها و باورهایی که ویرانه شدن...بوی دریاهایی که مرداب شدند
یه سری حرفا رو نمیشه به بقیه زد
یه سری زخمائن که نمیشه بخیه زد
یه جمعایین که نباید شبیهشون شد
یه سری وقتا هم خوبه باشی غریبه تر
شبیه من که رویاهام رنگین کمونه
ولی دنیای ما رنگی نبوده
بجز صورتی که سرخ شد و سبزی که زرد
آبی که رفت از چشم من که کبوده
الان،خوشحالم حالم بد و متفاوت
دلم فقط میخواست غمو کنه چالش
اگه این دنیا بذاره اره
اونم شده مث ورق مچاله
چه اهمیتی داره که رویای من چیه؟ دنیا سیاهه...حرفا و زخما رو تو دلت نگه دار،این کاغذ مچاله جایی برای شادیاتم نداره چه برسه به...رنگا هم درد دارن،مث رنگ خون...غریبه شو...اینجا آشناها عذاب بیشتری میکشن! خوبه،یه حال بد و متفاوت...تفاوت همیشه خوبه حتی اگه..
پوست میکنه عشق،ببین نفرت چیه
چرا گریت نمیگیره دیگه؟
عشق حتی قبل اومدنش زجرت میده،میاد و زجرت میده،میره و زجرت میده...اون نفرت چیه؟ ینی از عشق بدتره؟
و ته همه چیز : زندگی در گذر است....