گرمی قطره های کوچک پاهایم را میسوزاند...
سوزش ها هر لحظه شدیدتر میشدند اما انگار ذهن من جایی برای این حس ها نداشت.
من به قد بلند مردی با موهای قهوه ای روشن،به انگشتان بلند مردی با چشمان مشکی پر از ستاره فکر میکردم و دود آتش شعله ور قلبم چشمانم را میسوزاند...
حضور پر عجله ی کسی را کنارم حس میکنم و قطع شدن قطره های گرم را!
صدایی میشنوم...عصبی به نظر می آید! انگار که داد میزند " پات سوخته! حواست کجاست اخه دختر؟ "
صدا آرام میشود و غر میزند " دختره عاشقه! معلوم نیس فکرشو کجا جا گذاشته دیوونه "
بغضی که تا به حال گلو درد بود اشک میشود و مسیر گونه تا چانه ام را به سرعت طی میکند...
زمزمه میکنم "فکرم نه...قلبم..." و ناگهان انگار که زندانی زنجیر شده ی قلبم زنجیر ها را میکشد تا رها شود...درد قلبم را پر میکند...
کسی لیوان چای سر رفته را از دستم بیرون میکشد و خنکای چیزی را روی پای سوخته ام حس میکنم.
زهرخند میزنم...کاش سوختگی قلبم هم مثل سوختگی پاهایم اهمیت داشت...
نیشخند میزنم...این آتش چه؟ این دودی که چشمانم را کور کرده چه؟
انگشتی قطره ی اشکم را پاک میکند " خیلی درد داره؟ "
پوزخند میزنم...
یادم می آید...دست هایش...دست هایی که دردشان قلبم را درگیر درد کرده بودند...
تلخ خند میزنم!
آرام و با سکوت همه را پس میزنم...
چشمم را بر حیرتشان میبندم و باز میشنوم " دختره عاشقه،دیوونه "
من همانم که میگویند " یه دختر عاشق دیوونه "