نوشته های یه دیوونه ;)

قدمهایی که محکم برمیداشتم و دلی که شجاعتش تعجب آور بود. پا به مکان های ممنوعه گذاشتن و نترسیدن از عاقبت تمام این قانون شکنی ها...
ته اون باغ بزرگ با درختای قطور و بلند راه میرفتم و توی ساکتترین و دورترین قسمت روی تاب مینشستم و نمیترسیدم که از اونطرف حصاری که پاره و شکسته بود و بهم هشدار داده شده بود سمتش نرم کسی بیاد و بلایی سرم بیاره!
شب از نیمه میگذشت و من همچنان اونجا بدون ترس قدم میزدم و کنار حوض خالی و خاک گرفته که بین کلی درخت مخفی شده بود مینشستم و آهنگ میخوندم. جایی که از چشم و گوش همه مخفی بود،جایی که حتی اگه بلایی سرم میومد هم کسی نمیفهمید!
من معجزه وار شجاع بودم. شجاعتی ناشی از اعتماد و باور به تو...
تو بودی،هرچند دور...هرچند دور ولی دلم قرص بود که هر وقت که باشه تو صدای منو میشنوی،تو میرسی،تو مراقبمی،تو...تو قهرمان منی...
مطمئن بودم که اگه قراره مثل داستان های نوشته شده توی خطر بیوفتم،قهرمان داستان هست و حتما میاد و منو نجات میده...
من توی او باغ شجاعترین آدم دنیا بودم اما وقتی اون باغ رو ترک کردم ترسیدم...
بیا،این شجاعتم هم مال تو! حالا از هر تاریکی و تنهایی ای میترسم. از وقتی از اون باغ اومدم ترس توی جونم لونه کرد. از وقتی قهرمان داشتن رو تجربه کردم ترسو شدم... وقتی تویی نبود که به حضورش اعتماد کنم ترسو شدم...
بیا،این شجاعتم هم مال تو!
(این صرفا یک دل نوشته نیست.حرفای گفته شده کاملا واقعی ست! )

  • سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ب.ظ
  • * Parisa * ZY

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">