نوشته های یه دیوونه ;)

داداشی که دیگه نمیاد...

يكشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۲۲ ب.ظ

پاتریکم 8و20دقیقه اومد با نون بربری! صبحونه خوردیم و بقیش مثل چیزایی که دیرور گفتم پیش رفت. تازه رفته و منم اومدم اینجا...

دلم واسه بابام تنگ شده،واسه داداشم بیشتر...بابام میاد اما داداشم نه.

تو نمیفهمی،نمیدونی این که یکی بره تا ابد و تو دیگه هرگز نبینیش،بغلش نکنی،بوش نکنی،حسش نکنی ینی چی...

دلم واسه خنده هاش تنگ شده...اما دیگه نمیتونم ببینمش...این درد تموم نمیشه. تو نمیفهمی اونموقع چه درد بزرگی داشتم،چه عذابی میکشیدم و چقدر دلم میخواست زمینو با ناخونام بکنم تا برسم به داداشم،تا باز بغلش کنم،باز بوی تنشو حس کنم.

تو نمیفهمیدی من چقدر شکسته بودم.چقدر گیج بودم و چقدر همه چیز برام غیرقابل باور بود.

دلم تنگ شده واسه داداشم. دلم میخوام صداش کنم،باز واسش ذوق کنم،ماشینشو ببینم و تا خونه بدوم به شوق دیدنش...

باز بچه بشم،بیاد دم مدرسه دنبالم،بستنی بخوریم و من افتخار کنم که داداشمه...

زود بود که ازم گرفتش،تو نمیفهمی هنوز چقدر بیشتر از قبل درد داره...

مرسی که اون روزا کنارم بودی هر چند کمرنگ.

مرسی که هر کاری میکردی که بخندم و تا نمیخندیدم چشمت به صورتم میموند و با خندیدنم بلند قهقهه میزدی.

مرسی که اون روزا رو برام آسون کردی. هرگز این چیزا رو یادم نمیره.

  • يكشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۲۲ ب.ظ
  • * Parisa * ZY

نظرات  (۱)

  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • متاثر شدم دوباره. خدا رحمتشون کنه. 
    الهی که آرامش بریزه توی قلبت. 

    پاسخ:
    ممنون مهربونم.
    انشالله 😊
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">