نوشته های یه دیوونه ;)

سنگ جان!

جمعه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۲۰ ق.ظ
دیروز مادر خانومی برام یه سنگ آورد. داد دستم و گفت "این برای توئه"
خوشگله بنظر من! انگار کلی شن و سنگ ریزه رو به هم فشار داده باشی و مثل خمیر بازی توی دستت گردش کرده باشی.
از لحظه دیدنش عجیب به دلم نشست این سنگ جان! یه جور خوبی دوست داشتنیه.
انگار خیلی وقته میشناسمش و آشنایی قدیمی باهم داریم.یه حسی مثل ترقه و فشفشه تو قلبم بهش دارم.دوپ دوپ! دوپ دوپ!!!!
یکم سنگینه و خنک. مثل یه کوفته خوشمزه،یه توپ شکلاتی،یه گوی شفاف،یه قلبی که گرد شده،یه گوله برف بزرگ،یه کله! یه چشم طوسی،یه توپ و....
میخوام یه مجموعه جدید شروع کنم. مجموعه من و آقای کرم با گم شدن اون دفتر انگار از ذهن منم گم شد.
حالا ماجراهای من و سنگ جان شروع میشه. شاید بعدا اسم دیگه ای تو دلم براش پیدا شد.
به سطح ناصاف سنگ جان که دست میکشم انگار همه ی بدیا رو ازم میگیره.
شاید طغرل راست میگفته که سنگ به آدم آرامش میده!!!!!
دروغ چرا؟؟؟ من هنوز ته دلم حرفای طغرلو باور دارم :(
شمام دوست دارید سنگ جانو بخونید؟؟؟
  • جمعه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۲۰ ق.ظ
  • * Parisa * ZY

نظرات  (۳)

  • پریســـآتیـــــس : )
  • منم یہ سنگ سیاہ داشتم , کہ روش تیکہ ھای نیمہ شفاف ِ حجم دار ِ مشکی و طوسی و بی رنگ چسبیدہ بود! خیلی ازش خوشم اومد، اما ھیچوقت نتونستم باھاش ارتباط خوبی برقرار کنم !

    + کاش عکسی میذاشتی از سنگ جانت :)
    پاسخ:
    آخیییی! شاید سنگ بداخلاقی بوده،نیاز به صبر طولانی داشته شاید :(
    حتما میذارم.
    عکس سنگ جانم بزار
    پاسخ:
    چشم. میذارم.
    This makes eviterhyng so completely painless.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">