نوشته های یه دیوونه ;)

😑

پنجشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۱۱ ب.ظ

نمیدونم چه مرگمه...دلم میخواد هیچکس هیچی نگه! هیچکس هیچ کاری باهام نداشته باشه..اصن باهام حرفم نزنن!

خودمو تو دنیای مجازی که از قضا کلیم سوت و کور شده غرق کنم...

واسه عروسی ذوق کردم...اقای استاد ریاضی6ساعت کلاس گذاشتن! تا9شب 😑

کلی پشت آقای استاد ریاضی غر زدم و نق نق کردم...

حالا دیگه نمیخوام برم عروسی به نظرم مسخره و بی معنی اومده... 😞

هیچکس هیچ نگهههههه!

آقای پدر تیکه نندازه و بخنده...قبلا همینجوری سر به سر هم میذاشتیم و میخندیدیم اما الان نمیخوام...میخوام کاری باهام نداشته باشن...

خانون مادر هی نگه این جمع کن،اونکارو بکن! اینکارو نکن! 

اوف...میشه برگردم به روز اول عید؟ میشه برگردم کانون؟میشه؟؟؟؟؟

دلم میخواد هیچکس! هیچ صدایی ایجاد نکنه...همه جا سکوت باشه...هیچکس هیچ کاریم نداشته باشه و بذارن فقط درس بخونم...با آرامش...همین

  • پنجشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۵، ۰۱:۱۱ ب.ظ
  • * Parisa * ZY

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">