نوشته های یه دیوونه ;)

دختر عاشق دیوونه

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ

گرمی قطره های کوچک پاهایم را میسوزاند...
سوزش ها هر لحظه شدیدتر میشدند اما انگار ذهن من جایی برای این حس ها نداشت.
من به قد بلند مردی با موهای قهوه ای روشن،به انگشتان  بلند مردی با چشمان مشکی پر از ستاره فکر میکردم و دود آتش شعله ور قلبم چشمانم را میسوزاند...
حضور پر عجله ی کسی را کنارم حس میکنم و قطع شدن قطره های گرم را!
صدایی میشنوم...عصبی به نظر می آید! انگار که داد میزند " پات سوخته! حواست کجاست اخه دختر؟ "
صدا آرام میشود و غر میزند " دختره عاشقه! معلوم نیس فکرشو کجا جا گذاشته دیوونه "
بغضی که تا به حال گلو درد بود اشک میشود و مسیر گونه تا چانه ام را به سرعت طی میکند...
زمزمه میکنم "فکرم نه...قلبم..." و ناگهان انگار که زندانی زنجیر شده ی قلبم زنجیر ها را میکشد تا رها شود...درد قلبم را پر میکند...
کسی لیوان چای سر رفته را از دستم بیرون میکشد و خنکای چیزی را روی پای سوخته ام حس میکنم.
زهرخند میزنم...کاش سوختگی قلبم هم مثل سوختگی پاهایم اهمیت داشت...
نیشخند میزنم...این آتش چه؟ این دودی که چشمانم را کور کرده چه؟
انگشتی قطره ی اشکم را پاک میکند " خیلی درد داره؟ "
پوزخند میزنم...
یادم می آید...دست هایش...دست هایی که دردشان قلبم را درگیر درد کرده بودند...
تلخ خند میزنم!
آرام و با سکوت همه را پس میزنم...
چشمم را بر حیرتشان میبندم و باز میشنوم " دختره عاشقه،دیوونه "
من همانم که میگویند " یه دختر عاشق دیوونه "

  • سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ
  • * Parisa * ZY

نظرات  (۱)

All they pictures turned out so well! I really enjoyed trailing the shoot – hanging out with five super cool people isn’t the worst way I’ve spent a Saturday at the field Cotnartulagions Ian and Lauren! Great work Lacey and Aaron!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">